بد وضيعتيه ها!! هيچ چيزي نميتونم بنويسم. همه اون چيزايي كه الان مي خوام بنويسيم اتومات در وادي سانسور قرار مي گيرن. دلم مي خواد همين جور يك ريز بنويسم اما نميشه. چقدر رعايت و سكوت و خويشتن داري توي وجود منه...اه...نمي دونم اين نتيجه آموزش هاي دروس گوگوري مگوري آموزش و پرورشمونه كه كلي از حافظه مغزمو اشغال كرده يا محتاط بودن شخص شخيص خودم...
شايد يه روزي يه وبلاگ ناشناس درست كردم و توش با خيال راحت هر چي خواستم نوشتم اما خب باز دوباره مي دونم چون دلم مي خواد نظر دوستامو در مورد نوشته هام بدونم آدرسش رو به همه دنيا ميدم و بعد هي بعضي حرفا رو به اقتضاي رعايت خيلي چيزا نمي گم...
دو روزه كه نتونستم درس بخونم. دست و دلم به درس نمي ره. نمي دونم چرا. امروز سعي كردم خودمو مديريت كنم و سر خودم شيره بمالم. براي همين رفتم يه كم شنا كنم تا اون قدر خسته بشم كه جسم و روحم از غرغر كردن دست بردارن اما فايده نداشت. روحم هنوز داره بوق مي زنه.
خب خيلي وقته كه از بچه ها دور بودم. خيلي وقته كه يك موجود نيمه ديوانه مث خودم نديدم و باهاش حرف نزدم و خيلي وقته كه نگران زندگيمم. نگران اين كه كارام به كجا مي رسه. اما اين اندوه و افسردگي ملايم به هيچ كدوم از اينا ربطي نداره. ديروز كلي با سارا و يگانه و سيامك صحبت كردم. و هميشه خدا هم در دوري از دوستان تونستم دل تنگ نشم و خودمو قوي نگه دارم.
پس چرا هي دارم آه ميكشم؟
شايد تاثير اي_ميل حسين بود و اعلام اين كه چقدر دوست داره كه دور هم باشيم دوباره: اصغر و صغرا، اكبر و كبرا ، لولو و خودش...از ديدن اين "لولو و خودش" هم به شدت حس اعتماد به نفس و استقلال كردم و هم به شدت حس تنهايي. لولو و خودش؟
الان بيشتر از هر وقت ديگه نياز به اين دارم كه بعضي وقتا فقط نگاه كنم، فقط گوش بدم و يه جرياني منو پيش ببره. هر چقدر كه بزرگتر مي شم م حجم دل مشغولي هام بزرگتر مي شه بيشتر نياز به يه حضوري دارم كه بتونم يه قدم بيام عقب تر، بهش تكيه بدم و به تابلوي نقاشي اي كه دارم مي كشم نگاه بندازم.
مي دونم كه ته ته تهش همه آدما تنهان و فقط خودشونن و خودشون. اما چيزي در وجودم جاش خالي مونده كه دردش هنوز به اون "ته ته تنهايي ها " نمي رسه.
از اين حس بدم مي آد. رو به رو شدن باهاش بعضي وقتا ناراحت كننده است چون يه جورايي رگه هاي مرد سالاري توش پيداست. يه جوري توش تسليم و انفعال و عدم تحرك هست. و بدتر از اون يه مايه هايي از اين اعتقاد قديمي كه بايد سر رشته امور رو به دست هاي توانا سپرد...
واي!!!
شايد اين قدر بدبين و سخت بودن الانم به خاطر اينه كه روحم داره بوق ميزنه و شايد بوق زدن روحم به خاطر اينه كه تنهام و شايد تنها بودنم به دليل اينه كه خودمو دور و منقبض گرفته ام و شايد دور و منقبض گرفتن خودم به دليل اين باشه كه الان بدبين و سختم!!!
شايدم همه اينا فقط همون داستان قديميه كه هر دفعه بهم رودست مي زنه... هيچ وقت به اندازه الان نياز ندارم مطمئن بشم كه همه اين هياهو و گرد و خاكي كه روح سركشم به پا كرده فقط به يك دليل ساده است.
۵/۲۹/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر