۷/۱۹/۱۳۸۱

عقيده داشت که نعمت خواستن از خدا خيلي کار باحاليه...
نمي دونم. يه روزهاي دوري در زندگيم يه فرايند هايي در وجودم به راه انداختم که حس مي کرد توکل يعني «ناتواني از قوي بودن». به قول اوريانا فالاچي در کتاب «به کودکي که هرگز زاده نشد» : کسي که از خدا کمک مي خواهد از مبارزه خسته شده است...
خلاصه من يه عمري با اين پيش زمينه هاي فکري روزگار گذروندم و توي اين مدت هيچ وقت نياز به يه سري حس ها پيدا نکردم.
مثلا نياز به اين که يه نفر بهت اطمينان بده که همه چي درست ميشه. يا نياز به اين که حس کني يه نفر ، نو متر وات، هميشه هواتو داره...
چندين وقته که حالا جاي خالي يه چيزايي توي وجودم بوق مي زنه. جاي خالي يه چيزاي خيلي خيلي ساده. مثلا يه «خدايا به اميد تو گفتن»ي که قبل از هر کار ريز و درشت بخواي انجام بدي يا يه شکرگذاري خيلي کوچولو بابت به چيزايي که حس مي کني بابتشون به يه جايي مديوني: خدايا مرسي به خاطر شادي هاي بي دليلي که توي وجودم منفجر مي کني...
دنبال دلايل اثبات خدا و اين حرفا نيستم. فقط به اين قضيه شک دارم که آيا هنوزم مستقل از خدا رفتار کردن يعني قوي بودن؟
يادمه شب کنکور هر چي بچه سوسول توي مشهد مي شناختم رفته بودن حرم. مي خواستم بهشون بگم اگه تا حالا به اين مفاهيم معتقد بودين چه طوري روتون مي شه وقتي که بهش نياز دارين برين سراغشون و ازشون کمک بخواين؟...اين آخر نمک نشناسيه...
چند روز پيش که داشتم به رابطه خودم با خدا فکر مي کردم(همون روزي که مجبور شدم کلي ساندويچ سرد بخورم تا بر افسردگي غلبه کنم!!!) نفهميدم که بايد چي کار کنم. نميخواستم حالا که به قوت قلب احتياج دارم بعد از کلي وقت برم سراغش و بگم سلام من اومدم!!! حس کردم که بايد يه مدت خودم با خودم به سر کنم و بعدا وقتي که از عطش رحمتش بال بال نمي زدم بهش فکر کنم و ببينم که مي خوام باهاش چي کار کنم...

همه اش اين شعر توي ذهنم مي چرخيد:
هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست...
واقعا اين جوريه؟ يعني من خودمو از چيزي محروم کرده ام يا اين که بقيه دارن با خداي بهينه اي که خودشون در خيالشون تعريف کردن و به مزين به هر چي صفت قشنگه که خودشون عشقشون مي کشه ،حال مي کنن.
الان نمي خوام به اين قضايا فکر کنم. باشه براي يه وقتي که برداشت هام کمتر از حالا هاشور خورده باشن. اين روزا فقط دنبال اينم که مچ خودمو بگيرم: آهان لولوي خبيث تو منظورت از اين اينه که بگي اون جوريه و بعد خودتو تبرئه کني که به فلان نتيجه پليد برسي...من تو رو ميشناسم نا جنس... (اين روزا تريپ صحبت کردن خودم با خودم اين جوريه)

هیچ نظری موجود نیست: