اين جان شيفته ما نوشته بود:
چهار سال با هم زندگی کرديم ٫ با هم گريه کرديم ٫ خنديديم ٫ قهر کرديم ٫ آشتی کرديم ٫ شيطونی کرديم ٫..... و درتمام اين مدت همديگرو دوست داشتيم . و حالا همه چيز رو به پايانه . پايانی که شايد شروعی بهتر باشه و شايد ...
ولی به هر حال مرسی به خاطر ۱۱ سال رفاقت ! چاکريم !!!!!!!!!!
يه روزي قاطي پاطي دلگرفتگي هاي مخصوص خوابگاه در روزاي امتحان، من و آزاده شروع کرديم به تصوير سازي: من گفتم که يه روز از دفترم در دانشگاه استنفورد زنگ مي زنم به تو که توي نيويورک توي دفتر کارت در طبقه پنجاه و هشتم نشستي ... با هم يه قرار جهان گردي مي زاريم و زن و بچه (!!!) رو رها مي کنيم و مي ريم دور دنيا (جاي بهتر از اون نبود؟!) ...
ديروز آزاده از ونکوور زنگ زد و به اندازه چند دقيقه با هم هم کلام شديم. همه سوال هاي اساسي اي که بايد ازش مي پرسيدم رو تند تند رديف کردم: کارت چي شد؟ کي بر مي گردي؟ تافلت کيه...
يه آدمايي در درونت ريشه دارن. با هم بزرگ مي شين و همه تجربه هاي ريز و درشت زندگي رو کنار همين: با هم عاشق مي شين با هم شيطوني مي کنين با هم ديوانه مي شين...
همينه ديگه!! تا وقتي دور از هم نباشين هم نمي فهمين که دارين از اين دوستي گرم مي شين... وقتي از هم دورين يهو مي بينين که يه جاي دنيا يه آدمي هست که خيلي بيشتر از اين حرفا توي زندگيتونه. يهو ميبينين که دارين همين جور از يه جاي دور انرژي دريافت مي کنين... به خاطر اين قضيه بايد پريد هوا!! به خاطر اين قضيه بايد قهقهه زد... به خاطر اين قضيه بايد رفت رستوران و تا دم مرگ غذاي خوشمزه خورد...بايد جشن گرفت!!
۷/۲۷/۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر