۷/۳۰/۱۳۸۲

منتظر مي موني كه استاد محترم يه ذره (مشهدي هاي براي يه ذره اصطلاح خيلي گوياتري دارن كه خارج از ادبه)شخصيت برات قايل بشن و يه نيم نگاه بهت بندازن. دلت مي خواد كه يه ثانيه هم كه شده از اين تفكر كه تو در حال وسوسه و به گناه انداختن ايشون هستي دست بكشن. هي منتظري يه بار بهت با ديد آدم نگاه كنه بعد با ديد يك موجود پليد جنس دوم در حال فتنه گري.
بعد از اون فقط مي خوام كه با مشت بكوبم توي دماغش... دلم مي خواد ازش بپرسم كه درك مي كنه كه اين نقشي كه ته ذهنش براي من پيش فرض گرفته داره شخصيت منو له مي كنه.... فراموشش مي كنم. مث همه ي دفعه هاي ديگه. خيل عظيمي از آدما هستن كه اتوماتيك اين پيش فرض توي ذهنشون حك شده. خاك بر سر همه شون.

هیچ نظری موجود نیست: