۷/۳۰/۱۳۸۲

داره با صداي يكنواخت ورور مي كنه. داره خاطر نشان مي كنه كه در راستاي كارهاي پروژه برادر هم گروهي بايد مسايل اجرايي را به عهده بگيرن و من و ديگر خواهر هم پروژه اي در زواياي پنهان كتابخانه سنگر بگيريم و اكيدا به حفظ عفت و عصمت خود بپردازيم كه بسيار از درس خواندن و ايضا در يك محيط مفيد و جدي مردانه حضور به هم رساندن واجب تر است. دارم تلاش مي كنم كه عصباني نشم و ساكت بمونم. دارم روي كاغذم شعر اسماعيل خويي مي نويسم: "نگاه كن تمام اندوهش را ابر در فضاي باران باريده است. و من كه عاشق اندوه بوده ام نگاه مي كنم اما از اين تماشا دلگير نمي شوم" دارم يواشكي جواب پيغام دامون رو مي دم.
دارم به اين فكر مي كنم كه 12 نمره ي پروژه چه ارزشي داره كه بايد به خاطرش نپرم روي ميز و اون قدر جفتك نندازم كه سكته ي قلبي كنه.

هیچ نظری موجود نیست: