۸/۱۱/۱۳۸۲

دوباره رفتم سر كلاس گيتارم. ديدن دوباره ي فرزاد و تكنيكش محشره. محشرتر از اون اينه كه كلاس رو دوئت گرفتيم. حس مي كنم كه دارم به سمت يكي از آرزوهاي ديرينه ام حركت مي كنم: آهنگ زدن دسته جمعي...
جاهايي هست كه شور درونم از انگشتاي نابلدم جلو مي زنه و باعث مي شه سرعت بگيرم و نصف نت ها رو جويده جويده رد كنم. و باز فرزاد بدبخته با خونسردي هميشگيش كه هنوز كه هنوزه عقيده نداره كه درس دادن به من حماقته!!!
آهنگي كه هفته ي ديگه بايد تحويل بدم ميزان به ميزان عددش عوض مي شه. هي سه چهارمه بعد دوباره شيش هشتمه.... به اين مي گن زندگي!!!!!!!!!!!!!

"و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد بروم تا سر كوه
بدوم تا ته دشت
"

هیچ نظری موجود نیست: