حسم حس فروغ بود (دوباره گير داده ام به فروغ) حس زنانگيش و اون روز به خصوص، حس "و دختري كه گونه هايش را با برگ هاي شمعداني رنگ مي زد، آه ،اكنون زني تنهاست".
اصلا و ابدا حس تنهايي نداشتم. فقط توي سرم و توي دلم ياد و خاطره ي بچگي دور و گمي بود كه بعضي وقتا حس مي كنم زيرش له خواهم شد. تنها نبودم اما توي تصاويري كه پشت سرهم كله ام رو پر مي كردن و مي رفتن و مي آمدن تنها بودم. نتيجه ي كار اين بود كه كشفيدم كه بايد هرچي زودتر يه سربرم خونه. همين!
۸/۱۲/۱۳۸۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر