۹/۰۲/۱۳۸۲

خواستم بگم :"من از سلاله ي گياهانم
تنفس هواي مانده ملولم مي كند"
ديدم اينا همه اش حرفه. از تنفس هواي مانده نيست كه اين قدر دچار رخوت شده ام. خودِ خرم تن داده ام به اين "به تنفس هواي مانده قناعت كردن و دم برنياوردن".
هرچي عكس كاميون بوده كشيدم. كاري براي انجام دادن ندارم. دلم مي خواد بفرستنم يه دوره ي آموزشي كه چيز ياد بگيرم. از حس يه مهندس بي سواد و بي تجربه بودن منتفرم!!! از اين كه با كمال خونسردي درس و مشقامو بيارم اين جا هم همين طور!!!

هیچ نظری موجود نیست: