رفتم خونه و توفان برگ ماركز رو خوندم. توفان برگ اولين رمان ماركزه. خود ماركز مي گه كه اين كتاب تيكه اي از وجودشه و بقيه ي كتاباش يه جورايي از اون الهام گرفته ان. ردپاهاي آشناي صد سال تنهايي و عشق سال هاي وبا و پاييز پدر سالار رو مي شه توش پيدا كرد: شركت موز، ماكوندو، سرهنگ آئورليانو، پدر بزرگي كه سرهنگه، مردان در راه سرگردان و زنان آرامش دهنده... و بازم يه پديدهي غريب مث وبا و مرض بي خوابي : توفان برگ كه توي زمينه هست و همه چيز رو ويران مي كنه و مي ره اما ماركز به هيچ وجه مستقيم ازش حرف نميزنه...
تغيير مداوم راوي داستان اصلا خودنمايانه نبود. گاهي وقتا بدون اين كه آدم متوجه بشه راوي عوض مي شد و آدم اين تغيير رو ناخوداگاه ميفهميد. حس ميكنم كه بالاخره با ادبيات ماركز نازنينم آشنا شدهام اما (به قول سيامك ) هنوز "بازي خوني " بلد نيستم بكنم. فكر كنم اون قدر ماركز استاده كه هيچ وقت نشه رگههاي پنهان استادي و مانور دادنهاي ادبيش رو پيش بيني كرد و ازش شگفتزده نشد!
دمش گرم!!!
در ضمن سفر پيش وقايع نگاري يك جنايت از پيش اعلام شده رو خوندم كه اونم بي نهايت شاهكار بود. اصلا انتظارش رو نداشتم!!!
۱۰/۰۱/۱۳۸۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر