۱۰/۰۱/۱۳۸۲

رفتم خونه و توفان برگ ماركز رو خوندم. توفان برگ اولين رمان ماركزه. خود ماركز مي گه كه اين كتاب تيكه اي از وجودشه و بقيه ي كتاباش يه جورايي از اون الهام گرفته ان. ردپاهاي آشناي صد سال تنهايي و عشق سال هاي وبا و پاييز پدر سالار رو مي شه توش پيدا كرد: شركت موز، ماكوندو، سرهنگ آئورليانو، پدر بزرگي كه سرهنگه، مردان در راه سرگردان و زنان آرامش دهنده‌... و بازم يه پديده‌‌ي غريب مث وبا و مرض بي خوابي : توفان برگ كه توي زمينه هست و همه چيز رو ويران مي كنه و مي ره اما ماركز به هيچ وجه مستقيم ازش حرف نمي‌زنه...
تغيير مداوم راوي داستان اصلا خودنمايانه نبود. گاهي وقتا بدون اين كه آدم متوجه بشه راوي عوض مي شد و آدم اين تغيير رو ناخوداگاه مي‌فهميد. حس مي‌كنم كه بالاخره با ادبيات ماركز نازنينم آشنا شده‌ام اما (به قول سيامك ) هنوز "بازي خوني " بلد نيستم بكنم. فكر كنم اون قدر ماركز استاده كه هيچ وقت نشه رگه‌هاي پنهان استادي و مانور دادن‌هاي ادبيش رو پيش بيني كرد و ازش شگفت‌زده نشد!
دمش گرم!!!

در ضمن سفر پيش وقايع نگاري يك جنايت از پيش اعلام شده رو خوندم كه اونم بي نهايت شاهكار بود. اصلا انتظارش رو نداشتم!!!

هیچ نظری موجود نیست: