۵/۳۰/۱۳۸۴

نشستيم و داريم كار مي‌كنيم. صداي اوايل فيلم سينما پاراديزو مياد. اون آهنگ قشنگش... و اين نوستالژي قشنگي كه توي پس زمينه‌ي فيلم جريان داره... نه! نمي‌تونم اين فيلم رو دوباره ببينم!!!
****************
قراره دو ترم كلاس فرانسه رو بپرم. هيجانم رو نمي‌تونم كنترل كنم. با خانوم ارمني‌اي كه توي هفت‌تير 250 گرم قهوه فرانسه بهم مي‌فروشه در مورد نسبت قهوه و اين جور چيزا حرف مي‌زنم.
به صداي خودم گوش مي‌دم. هيجان‌زده و بلنده.
****************
قسمت اول برنامه‌ي تزم رو با روزبه مي‌نويسيم. حالا كروموزم‌هايي داريم كه عين بچه‌‌ي آدم Initialize مي‌شن.
****************
ساعت 12 شبه. آسيه و نغمه خوابيده‌ان. ظرفا رو مي‌شورم و غذاهايي كه اگه من نجاتشون ندم تا هفتاد روز بيرون يخچال مي‌مونن رو مي‌ذارم توي يخچال. چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم.

هیچ نظری موجود نیست: