۶/۰۱/۱۳۸۴

مث وقتي كه مستي. دقيقا مث وقتي كه مستي و يهو با همه‌ي وجود محبتت نسبت به يه نفر گل مي‌كنه. تو "واقعا" در وجودت احساس محبت مي‌كني و اصلا هم تظاهر توي كارت نيست.
ولي خب يه چيز غيرواقعي‌اي توي حس‌ها و حرف‌هاي زمان مستي هست كه احمقانه‌اش مي‌كنه...

اين قضيه هم همين‌ طوره. واقعا حس مي‌كني كه افسرده‌اي. حتا اگه هزار سال باشه كه اين تجربه‌ي هرماهه‌ي قديمي رو تكرار مي‌كني، بازهم ازش رو دست مي‌خوري:
حس مي‌كني كه به دلايل خيلي خيلي عميق و مهم فلسفي/رابطه‌اي/اجتماعي/اقتصادي افسرده‌اي. تظاهر هم نمي‌كني. واقعا حس مي‌كني كه بشريت در بدبختي و ناداني غوطه‌وره و دلت براي مسيح تنگ مي‌شه و برنامه‌‌هاي استراتژيك دولت هم واقعا به گريه‌ات مي‌ندازه.

اما خب مث وقتي كه مستي بپره و تو از به ياد آوردن چهره‌ي احمق خودت شرمنده بشي... اين جا هم از فكر كردن به اقيانوس افسردگي‌هاي خنده‌دارت شرمنده خواهي شد.

هیچ نظری موجود نیست: