به همهي دستاويزها آويزان شدهام. همهشان جايي كم ميآورند و مرا دوباره پرت ميكنند روي اين توپ آبي و سبز.
به همهي دستاويزها آويزان شدهام. از نزاكت بويي نبردهاند. بدون توجه به وزني كه كم كردهام، هربار با همان شدت، با همان حجم صدا و پس از همان مقدار زمان كم ميآورند و ميشكنند.
ميپرسد قصد داري چه كار كني؟ تلاش ميكنم كه نگويم دستاويزها را ميپايم... لبخند بزواري ميزنم با كمي خنگي چاشنياش: بله؟... سوالش را تكرار ميكند. آن قدر در بلاهتم پافشاري ميكنم كه برود و مرا با دستاويزها و توپ ملالآورم تنها بگذارد.
به همهي دستاويزها آويزان شدهام و حالا ديگر جايش خيلي درد ميكند.
۶/۲۳/۱۳۸۴
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر