با هر تكوني كه ميخورم، مفصلهام صدا ميدن. خشك شدهام. .... روحيهام هم مث خودم به كوه احتياج داره. به دريا و به پابرهنه قدم زدن توي ساحل.
خودم رو ميبرم تا سرخيابون به هواي اين كه يه چيزي بخريم و در مورد اولين جلسهي كلاسمون فكر كنيم.
(تلاش كردم مشكلم رو با نون پنير گردو و check mail كردن حل كنم... فايده نداشت. همون دريا رو لازم دارم)
۷/۱۲/۱۳۸۴
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر