مث اين استاداي لوس و مزخرف كلاسمو با دونفر تشكيل دادم...
*********
دختره به زحمت بيست سالش ميشد. داشت از سروكول من بالا ميرفت: ماشالله چقدر هم كه جوونين! متولد چه سالي هستين؟
*********
مثالي كه قراره براشون بزنم همون مثال دكتر زعفريانه: تعميرگاه مركزي و سيستم مكانيزه اطلاعاتي.
*********
كلاس دومم رو با وجودي كه دو نفر هستن ترجيح ميدم تشكيل ندم. قضيه رو سادهتر از اين حرفا گرفته بودم. يه نيگا انداختم به متنش و ديدم حتا براي درس دادن به جلبك و ميگو هم بايد lesson plan داشت.
*********
هايده هر از گاهي ما رو غافلگير ميكرد. ميآمد توي دفتر و ميگفت: خب ميترا lesson planات رو بهم نشون بده. من در اين جور مواقع يا وانمود ميكردم كه موبايلم زنگ زده يا با مشغلهدارترين قيافهي ممكن قايم ميشدم پشت ديكشنري.... اگه هايده امروز منو ميديد سكته ميكرد احتمالا.
**********
از خونه ميرم بيرون. عمهام همهاش نگران بود كه با كولهي قرمز و كفش كتوني برم سر كلاس. وقتي قيافهام رو ميبينه خيالش راحت ميشه.... با خودم فكر ميكنم كه اين نصف قضيهاس... اين روحيهي بلد-نيستم-عصاني-بشم-كه-اين-هيجده-سالههاي-پررو-باهام-پسرخاله-نشن رو چي كار كنم؟!؟!؟!
**********
ميرم توي اتاق اساتيد. قيافهي متفكر ميگيرم (اين يكي رو بلدم چه جوري انجام بدم) بعد از سوالهاي ريز و درشت آقاي دكتري كه قراره اون ساعت بهداشت مادر و كودك بگه، هنوز اون قيافهي متفكر رو حفظ كردهام... دارم پيشرفت ميكنم!!!
۷/۱۶/۱۳۸۴
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر