۷/۱۸/۱۳۸۴

هزار تا كار دارم. بايد مشق‌هامو بنويسم و به كلاس فردام فكر كنم و يه كم مثال ساده و كاربردي براي بچه‌هام (هنوز بچه‌هام نشده‌ان.... همون بچه‌ها...) پيدا كنم. بايد به اين فكر كنم كه دانشگاه آزاد رو بايد با چادر رفت و يه كم عصباني بشم. بايد وسايلم رو جمع كنم كه شب برم اردكان. بايد نمودارهاي نتيجه‌ي شبيه‌سازيم رو بكشم كه وقتي از سفر برگشتم پايان‌نامه‌ام رو بنويسم....

اما نمي‌تونم ازسايت چنچنه دل بكنم!!!! همه‌اش دارم دستور غذا مي‌خونم و به اين فكر مي‌كنم كه كدوم غذا رو براي كي بپزم: كلم پلو براي روزبه و پري، ماست و بادمجون براي وقتي كه قراره به عنوان سور دامون و مونا و غيره رو دعوت كنم... آش شيرازي براي خودم و آسي و نغمه، اسكواش گراتينه براي...

هیچ نظری موجود نیست: