دارم "و حتي يك كلمه هم نگفت" رو ميخونم. قبلش هم هوس كرده بودم دوباره نان سالهاي جواني رو بخونم. نتونستم. نميتونستم فقر به اون تلخي رو هضم كنم. وقتي صحبت از زني توي بيمارستان شد كه قبل از مرگ با ولع كنسرو گوشت رو خورده و شوهرش صبح فردا به خاطر پيدا نكردن كنسرو گوشت دعوا راه انداخته، حس كردم كه خوندن كتاب از تحملم خارجه...
گرچه تم اصلي كتاب شيفتگي و عشقه اما نتونستم اين همه احساسات غليظ رو تحمل كنم... رفتم سراغ عكسهاي آخر كتاب و از ديدن قيافهي هاينريش بل، سادگي و آسيبپذير بودنش دردم اومد و كتاب رو ول كردم.
"و حتي يك كلمه هم نگفت" رو اما دارم با لذت فراوان ميخونم. با وجودي كه موضوع مستقيم داستان فقره و انسانها به دليل فقير بودن افسرده و دلزده و منتفر از شرايطان، كتاب منو با خودش ميكشونه بدون اين كه متاثرم كنه.
شايد موقع خوندن "نان سالهاي جواني" توي وضعيت آسيبپذيرتري بودم يا اين كه زياده از حد همذات پنداري ميكردم... همذات پنداري يكي از لوازم لذت بردن از ادبيات و سينماست اما همذات پنداري خيلي زياد، منو سرريز ميكنه و ديگه نميتونم به خوندن، ديدن و شنيدن ادامه بدم...
يه نمونهاش يكي از دهگانههاي ده فرمان كيشلوفسكي بود. نميدونم كدومش بود... فكر كنم "زنا مكن" بود. اون قدر رفتم توي بحر فيلم و اون قدر حس استيصال و غم كردم كه فيلم رو گذاشتم كنار ( با وجودي كه فيلم رو قبلا ديده بودم و ميدونستم كه گره قراره به خوبي و خوشي آخر فيلم باز بشه.
شايد نويسنده/كارگردان واقعا ميخواسته اون همه احساس غليظ و دردناك رو منتقل كنه. هدف هنر همين بايد باشه. اما گاهي من از دريافت اين همه حس عاجز ميشم و فرار ميكنم!!!
۴/۱۲/۱۳۸۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر