۴/۱۲/۱۳۸۵

هاينريش بل متخصص بازي كردن با زمانه. داستان‌هاش معمولا در فاصله‌ي يك يا دو روز اتفاق مي‌افتن. با فلاش‌بك‌هاي كوتاه و دقيق. هاينريش بل خواننده رو هل مي‌ده توي فضاي داستان و مجبورش مي‌كنه كه عين يك يا دو روز رو با شخصيت‌هاي داستانش زندگي كنه، مث اونا فكر كنه، مث اونا حس كنه و بعد وقتي داستان تموم شد، خواننده رو رها مي‌كنه. خواننده‌اي كه حالا حس مي‌كنه يك زندگي ديگه رو تجربه كرده و گاهي نقش شخصيت‌هاي بل رو ادامه مي‌ده.
اين نحوه‌ي عبور دادن خواننده از ثانيه‌ها و دقيقه‌هاي داستان رو توي كتاباي ماركز هم حس كرده‌ام. صحنه‌اي هست در كتاب "عشق سال‌هاي وبا" كه معشوق قديمي از در كليسا خارج مي‌شه و شوهرش در بيرون رفتن كمكش مي‌كنه و عاشق و خواننده (كه انگار كنار هم توي كليسا نشسته‌ان) به زن نگاه مي‌كنن كه پير شده و يهو يادشون مي‌افته كه زمان گذشته. زمان در طول صفحه‌هاي رمان گذشته و ماركز مي‌خواد كه خواننده رو مث شخصيت داستان خودش، يهو متوجه اين قضيه و غافلگير كنه.
هاينريش بل يه كم متفاوت عمل مي‌كنه: فرد از خيابون‌ها و مغازه‌ها دنبال زنش راه مي‌افته و تك تك حس‌ها و مشاهداتش رو بيان مي‌كنه و بعد از اين كه زنش سوار اتوبوس مي‌شه برمي‌گرده سركار. رئيسش با تعجب بهش مي‌گه: "برگشتيد، به اين سرعت؟ ... حتا بيست دقيقه هم نشد". و فرد و خواننده هر دو جا مي‌خورن: چطور مي‌تونسته فقط بيست دقيقه باشه؟ اين زمان درازي كه با اين همه پيچ و خم گذشت؟
شايد تفاوت ماركز و بل در راه انداختن بازي با زمان اين باشه كه ماركز هميشه يه نگاه به آخر داره. نمي‌دونم تعبير درستش سرنوشت‌گراييه يا نه. زندگي در رمان‌هاي ماركز سريع مي‌گذره. قيلوله‌هاي ظهرهاي داغ آمريكاي لاتين و پرگويي‌هاي بي‌انتهاي شخصيت‌ها، روزها رو شبيه هم مي‌كنن: روزهاي كوتاه و سريع. و چيزي كه اهميت داره آخر داستانه.
هواي سرد آلمان و تلخي تك‌تك لحظه‌ها و فكر كردن به تك‌تك صحنه‌ها و گفتگوها، زمان داستان‌هاي بل رو كش مياره. آدم‌هاي بل فكر مي‌كنن، فكر مي‌كنن و فكر مي‌كنن و زندگي، وقتي با عمق زياد بهش نگاه كني، دير مي‌گذره. دير و يكنواخت و تلخ.

حاشيه: من به هاينريش بل حسوديم شد!! سعي كردم يه نويسنده‌ي ايراني مشابهش پيدا كنم... ياد "روز و شب يوسف" دولت آبادي افتادم و به نظرم قياس بدي نيومد.

هیچ نظری موجود نیست: