۵/۰۲/۱۳۸۵

تهوع
احتمالات مختلف و اقدام‌هاي لازم رو مي‌چينم جلوم.
زمان زمان زمان...و هزار تا اما و اگر
براي بدترين حالت هم برنامه چيدم: كلاس‌هاي مكالمه‌ي سفارت فرانسه، ادامه‌ي كلاس‌هاي TA و نوشتن پيش‌نويس زندگي، ، MIS و سيستم‌هاي تجارت الكترونيك دانشگاه اردكان و ميبد... شايدم دانشگاه سجاد مشهد... كسي چه مي‌دونه؟!؟ از فكر كردن به سفر هر هفته‌اي به يزد كهير مي‌زنم. از قطار متنفرم. اما خب تجربه ثابت كرده كه هميشه احساس رضايت مي‌كنم و به روي مبارك خودم نمي‌آرم كه چقدر مزخرف بوده شرايط...
يه عمو دي-وي-دي باحال هم پيدا مي‌كنم و خودمو به فيلم مي‌بندم... شايد پيش يه معلم گيتار هم رفتم. در وادي فلامنگو كه كاري نكرديم شايد در وادي كلاسيك دست به خلق آثاري چند زديم...

هیچ نظری موجود نیست: