۵/۲۵/۱۳۸۵

آگهي‌هاي خونه رو كه مي‌خوندم ياد دو سال پيش افتادم...
پرستو رو آورده بودم كه برام با صاب‌خونه‌ام دعوا كنه! من واستاده بودم كنار لبخند مي‌زدم و يك كلمه هم حرف نمي‌تونستم بزنم و پرستو دعوا مي‌كرد... صاحب‌خونه‌ام مي‌خواست منِ بي‌دست و پا حرف بزنم و مي‌گفت آدم زنده كه وكيل وصي نمي‌خواد و پرستو هم گفت كه هر كسي مي‌تونه بگه x وكيل منه... (منم اين وسط مث احمق‌ها سرمو تكون مي‌دادم) اين جاي كار بود كه پرستو احساس كرد زيادي داره علمي حرف مي‌زنه و يهو دستاشو گذاشت روي ميز و داد زد: زنكه چرا پولشونو نمي‌دي؟!؟!؟ در اين لحظه بود كه من عاشق پرستو شدم....
بعد از دعوا ( به دليل اين كه خيلي انرژي ازمون رفته بود... به خصوص از من) رفتيم و يه جايي كلي حليم خورديم و خنديديم.

آدم اتفاقات افتضاح زندگي رو مي‌تونه تبديل به fun كنه... فقط نياز به آدماي خوش‌ذوقي مث پرستو و مجسمه‌هاي بلاهتي* مث من داره...


* دايي جان ناپلئون رو كه يادتون هست: آسپيران غياث‌آبادي

هیچ نظری موجود نیست: