the Inverted Forest - J. D. Selinger
اين نوشتهها را از دفتر خاطرات يك دختر 11 ساله بخوانيد: "من ريموند فورد را دوست دارم. از پدرم هم بيشتر دوستش دارم. هركسي كه اين دفترِ يادداشتهاي روزانه را باز كند و اين صفحه را بخواند، ظرف 24 ساعت ميميرد. فردا شب!!!" انتشارات نيلا- صفحهي 11فكر ميكنم كه همهي دخترها يك زماني در يك يادداشت خصوصي همچين تهديدهايي كرده باشن! و با اين جذابيت زيباست كه كتاب جنگل واژگون سلينجر شروع ميشه.
اما خب به نظر من تا آخر كتاب سلينجر نتونسته روي اين اوج بمونه.
- دنبال يه نقد درست حسابي ازش توي اينترت گشتم اما پيداش نكردم. سايت amazon اصلا همچين كتابي رو نداره توي ويكي پديا هم در موردش مقالهاي نيست. فكر كنم كه كتاب اصولا چاپ نشده باشه.
- تاريخ نوشته شدن كتاب قبل از تاريخ فراني و زوئي و ناطور دشت و دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتمه. شايد به خاطر اينه كه حس كردم آدماي كتاب هنوز مونده تا شخصيتشون به ساختار يافتگي اعضاي خانوادهي گلاس بشه. يادمه يكي از خواهرهاي گلاس رو اون چنان زيبا در يكي دو پاراگراف توصيف كرده بود كه شخصيتش توي ذهنت متبلور ميشد... همون خواهري رو ميگم كه عادت داشت روي آينه با صابون براي بقيه يادداشت بنويسه...
- چيزي توي كتاب بود كه منو گيج و گم نگه داشته. شايد از اين توي ذوقم خورده كه حس ميكنم سلينجر شعور كورين قهرمان داستان رو خيلي دست كم گرفته. كورين اول داستان خيلي قوي ظاهر شده بود و تا آخر داستان به تدريج افول كرد.
- روايتگر داستان جايي در كتاب خودشو معرفي ميكنه و پرده از نقاب داناي كل بودنش برميداره. و يك جا مينويسه: "در اين جاي داستان، ميتوانم به خوبي از تمهيدِ قديميِ هاليوودي استفاده كنم. تقويمي كه صفحاتش با بادِ يك پنكهي برقيِ ناديدني، ورق ميخورد و درختِ باشكوهي در استوديو كه طيِ دوثانيه، از زمستاني سخت و گزنده به بهاري سرسبز ميرسد." صفحهي 42
- ترجمهي كتاب به نظرم خيلي خيلي خوب بود. بابك تبرايي و سحر ساعي. تازگيها چقدر ترجمههاي مشترك قوي ميبينيم!!!
مخلص كلام اين كه اين كتاب عجيب رو به همه توصيه ميكنم. شاهكار نبود اما زيبا بود.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر