۶/۱۲/۱۳۸۵

شايد ضبط‌هاي والد قوي دارم. توي والدم محكم نقش بسته كه آدم نبايد گريه كنه يا ناراحتي‌شو نشون بده. فكر مي‌كنم كه سوپرمن كامپلكس دارم. (اصطلاحش سوپرمن كامپلكس هم نبايد باشه چون كسي كه عقده‌ي سوپرمن داره فكر مي‌كنه كه بقيه از پس خودشون برنمي‌آن و خودشو تيكه پاره مي‌كنه كه به همه سرويس بده... بگذريم) حالا يه چيزي دارم كه باعث مي‌شه به خودم حق ندم كه ناراحتي‌مو ابراز كنم. يه جايي در زندگي به خودم باورونده‌ام كه : لولو كه گريه نمي‌كنه!!!
نتيجه‌اش اين شده كه هر وقت ناراحت مي‌شم، به جاي اين كه با خيال راحت ناراحتمو بشم (!)، نگران اينم كه گريه نكنم و اگه گريه كردم شروع مي‌كنم به شماتت كردن خودم.
والدم مي‌افته به جون كودكم كه "چقدر تو ضعيفي" و "ببين چه تصوير احمقانه‌اي از خودت داري ارايه مي‌دي" و كودك بدبختم هم بيشتر دردش مي‌آد و بيشتر گريه مي‌كنه.
تجربه ثابت كرده كه اين دور تسلسل با راه رفتن و پيدا كردن بالغ از سوراخ سنبه‌هاي درونم قطع مي‌شه. و بازهم تجربه ثابت كرده كه گرفتن نوازش از اطرافيان باعث بدتر شدن حالم مي‌شه براي اين كه والدم برچسب "لوس بودن" و "احمق بودن" و "جلب ترحم كردن" رو مي‌زنه روي كودكم و دوباره كودكم مي‌زنه زير گريه...
شايد در اين جور مواقع بهترين كار اين باشه كه برم پياده‌روي و خيلي بالغانه به خودم حق بدم كه ناراحت باشم و به خودم حق بدم كه نوازش گرفتن، حق مسلم ماست!!!!

من هنوز اندر خم كوچه‌هاي اوليه‌ي TA مونده‌ام: پذيرش بي‌قيد و شرط خود...

فكر كنم كه اين جمله‌ رو براي اين نوشتن كه والدم احساس كنه كه ديگه زيادي به خودم حال ندم و يه جوري يه نقطه ضعفي از خودم رو به روم بياره... بايد اعتراف كنم كه توي اين نوشته بارها و بارها به جاي گريه كردن مي‌خواستم بنويسم عر زدن... والد موذي و خشن درونم هنوز تو كار ادب كردنمه.

هیچ نظری موجود نیست: