4/29/2010

در راستای آب در خوابگاه مورچگان و تعمیم های لرزان

چند تا از دوستام هستن که تجربه های مزخرفی از زندگی با دوست پسر/شوهرهای ایرانی شون داشته ان*. یکی از موضوعاتی که مدام و بدون تغییر به گفت و گوهای ما پرتاب می شه بد بودن مردهای ایرانی و هزار جور برچسب دیگه است. من از تلاش برای اشتباه بودن این استدلال دست برداشته ام. دلیل اش هم اینه که کسایی که در مورد این قضیه حرف می زنن با یه عالمه احساساتِ سرخورده و ترمیم نیافته بحث می کنن و بغض های شخصی شون رو وارد نتیجه گیری های کلی می کنن... این چیزی نیست که بشه با استدلال عوضش کرد.


هر از گاهی بسنده می کنم به گفتن این که مردهای ایرانی ای که رفیق و دوست من بوده ان و هستن با این تعاریف و برچسب ها نمی خونن، لطفا نگین همه ی مردها. جماعت هم لطف می کنن و می گن خب بعله استثنا وجود داره ولی خیلی کم... و من از هرگونه بحث منطقی ای ناامید می شم...



* اصولا که در شهر زیبا و سرسبز ما تا دلت بخواد رابطه ی داغون خانواده های ایرانی ریخته.

4/14/2010

نوستالژی معکوس؟

دلم برای اتفاق های نیفتاده ی زندگی تنگ شده:


برای شیرچای خوردن روی مبل های خونه ی جدید مشهدمون (سه ساله که قدیمی شده دیگه ظاهرا) و غیبت کردنِ بی وقفه...
برای دویدن کنار دریا با بچه ی نداشته ی شیطونم...
برای عصرهای برگشتن از کار و گوش دادن به گیتار بابک...