۱۱/۱۱/۱۳۸۴

از اين تقلب از اين تاج كاغذين كه برفراز سرم بو گرفته است....*

1- پسري رو مي‌شناختم كه عقيده داره دخترها به صرف دختر بودنشون موجودات شريف‌تر و پاك‌تري هستن و بايد در برابر پسرها ازشون حمايت كرد. معتقد بود كه پسرها رو بهتر از من مي‌شناسه و مي‌دونه كه دنبال چي‌ان.
2- مي‌دونستم در برابر سوال "مگه خودت پسر نيستي؟" قراره "من با بقيه فرق دارم" معروف رو بگه.
3- اين پست افرا** رو مي‌خونم و از لابه‌لاي نثر زيبا و جذاب بوبن، هاله‌ي تقدسي رو مي‌بينم كه دور زن و زنانگي كشيده مي‌شه. مرد به درجه‌ي يك بچه‌ي سردرگم تنزل پيدا مي‌كنه و زن نقش‌‌هاي متنوع و تحسين‌آميزي مي‌گيره كه توي همه‌اش فداكاري و محبت بي‌دريغ موج مي‌زنه.
4- به اين فكر مي‌كنم كه بوبن چرا بايد اين همه مفتون زنانگي باشه و اين همه با ظرافت، جوري كه برات جاي ترديد و سوال باقي نذاره، زن و مرد رو مدل كنه.
5- نيچه از زن‌ها متنفر بود براي اين كه در يه محيط خشك و مذهبي و زنانه بار اومده بود.
6- بعد از يه مدت ديگه نتونستم كتاباي بوبن رو بخونم. حوصله‌ام سررفته بود از اين تقسيم‌بندي. گيرم كه زنانگي زن‌ها رو تبديل به قديسه و فرشته مي‌كنه و مردانگي مردها رو (از شيطان هم بدتر) ابله و محتاج زن، احمقانه‌اس كه آدما رو براي چيزي كه انتخابي درش نداشتن تحسين يا تكفير كنيم.
7- از دنياي آلوده به بوبن جدا شدم و هواي تازه تنفس كردم: جايي كه آدما آدمن و سهم‌شون از فداكار بودن و سواستفاده‌گر بودن به احتساب چند تا تاس كه خدايان در آسمان‌ها براشون ريخته ‌ان، بهشون داده شده نه چيز ديگه.
8- از توي قالب‌ها و نقش‌هايي كه مي‌خواست برام بسازه بيرون آمدم و با خيال راحت خودخواه بودن و خودمحور بودن و مادرانه نبودنم رو مزه كردم.
9- حالا زنانگي فضيلت و "تاج كاغذي" اجباري‌اي نيست كه بهم اعطا كرده باشن.

* فروغ فرخ‌زاد- وهم سبز
** افرا اين نوشته رو در جواب نوشته‌ي كس ديگه‌اي نوشته! من صرفا به بهانه‌ي خوندن دوباره‌ي بوبن اين نوشته‌ها رو نوشتم!!

۱۱/۱۰/۱۳۸۴

ديشب توي قطار چه كسي باور مي كند رستم را يك نفس خوندم. روون بود و جذاب. نوستالژي سنگينش خيلي قابل درك بود. حس مي‌كردم كه اين كتاب رو مي‌تونستم من نوشته باشم.

روايت زن مهاجري بود كه با شوهرش سوار قطاره، اون ور ديوار روزنامه‌هاي شوهرش نشسته و آدما و منظره‌ها رو نگاه مي‌كنه و باروون نوستالژي و خاطره‌هاي گذشته مي‌ريزه توي سرش. عشق‌هاي گذشته و هويت فراموش شده: رستمي كه از بچگي با هم بزرگ شده بودن و ناخودآگاه عاشق هم بودن و هرچي به آخر كتاب نزديك‌تر مي‌شيم احساس راوي زن -شورا-به رستم بيشتر و عميق‌تر تصوير مي‌شه. و در يك برش كوتاه هم يك رفيق قديمي، يك مهاجر چكي كه وطن‌درد و غربت به هم وصلشون مي‌كنه.(من به جاي اين كه از رستم خوشم بياد از اين مهاجر چكي خوشم اومد. از انساني بودن و ملموس بودن رابطه‌شون خوشم اومد و از تفاهم متقابلي كه هر دو تشنه‌ي گرفتن و دادنش به هم‌ديگه بودن) فلاش‌بك‌هاي فراوان به گذشته و مرور وضعيت حال: روابطش با شوهر گم و غيرقابل دركش و دختري كه مادرش رو خاطر سرگشتگي‌اش و عدم تطابقش با فرهنگ اروپايي/آمريكايي محكوم مي‌كنه.

البته به نظرم كتاب هنوز هم جاي كار داشت. شايد بهتر بود كه يه بار ديگه هم بازنويسي بشه تا متنش يه دست‌تر از آب در بياد و جاهاي زايدش حذف بشه. با اين حال در مقايسه با بقيه‌ي كتاب‌هايي كه اين چند وقته خوندم، حس كردم كه جايزه‌ي بنياد گلشيري كاملا شايسته‌ي كتابه. منتظر كتاب‌هاي بعدي روح انگيز شريفيان هستم و اميدوارم كه نوشته‌هاي بعديش از قبليش هم بهتر باشه!

۱۱/۰۹/۱۳۸۴

وقتی پروازم کنسل شد کلی از این خوشحال شدم که دو روز دیگه هم مشهد می مونم و می رم مهمونی هایی که توش قراره غیر از شلوار جین بپوشم و با کفش پاشنه بلند راه برم و لبخندهای ملیح بزنم...
*********
کمدی های کیهانی کالوینو رو خوندم و لذت بردم. چقدر فضاهای سورئال برام طبیعی و عادی ان!
دایناسور نجات یافته و "جدیدی" شده بعد از دیدن پسر دورگه اش که نمی دونه اصلیتش چیه با خیال راحت به اولین ایستگاه قطار می ره و در شلوغی شهر خودشو گم می کنه،این جاست که من خالق ادبیات و طنز رو ستایش می کنم.
*********
مونده ام که مرشد و مارگاریتایی که در بچگی خونده ام و هیچی ازش حالیم نشد رو دوباره بخونم یا این که برم سراغ یه کتابی که جای دیگه ای گیرم نمی آد مثلا روزگار سپری شده مردم سالخورده یا مثلا اودیسه...

۱۱/۰۴/۱۳۸۴



Black Coffee

آيا پست قبليم زيادي خودپسندانه بود؟!؟

۱۱/۰۳/۱۳۸۴

سرم توي مجله‌ي زنانه. با دوتا دختر ديگه هم كوپه‌ايم. يكي‌شون ازم مي‌پرسه كه توي مجله طالع‌بيني داره يا نه و اون يكي هم اعلام مي‌كنه كه 19 سالشه و يه هفته‌اس كه ازدواج كرده و خوشبخته. ظاهرا باباش ظرف 2 ساعت مراسم خواستگاري به اين نتيجه رسيده كه آقاي داماد فاكتورهاي لازم رو دارن و تموم... وقتي ازش مي‌پرسم فاكتورهاي لازم چياست. كلي با آب و تاب برام مي‌گه كه چقدر نظر پدرش رو قبول داره و هرچي بگه درست مي‌گه و اينا. فاكتورهاي بابا جان محترمشون هم تقوا و نجابت و پشتكاره...بعدش هم يه منبر مي‌ره مبني بر اين كه هرچي قسمت آدم باشه همونه و پشت بندش هم براي اين كه خداي آسمان‌ها رو توي رودرباسي بذاره مي‌گه ايشالله همه خوشبخت بشن و ما هم خوشبخت بشيم...
دلم مي‌خواد مجله‌ي زنان روي كله‌اش ريز ريز كنم.
شروع مي‌كنم براش از احتمالات گفتن. از اين كه بايد ريسك‌ها رو آورد پايين. از لزوم شناختن آدما. از پشت تفكرهاي دهن‌پركني مث عقايد پدر و مادر قايم نشدن....
فايده نداره. باهوش‌تر از اين حرفاس و حرفاي منو به خودم برمي‌گردونه: خب همون طور كه شما گفتين اينا همه حساب احتمالاته و هيچي قطعي نيست...
گوش نمي‌ده به اين كه من دارم مي‌گم هيچي قطعي نيست دليل نمي‌شه كه تلاش كني از عدم قطعيتش كم كني...
حوصله‌ام سرمي‌ره. برمي‌گردم توي مجله‌زنان. اين مجله رو براي كي چاپ مي‌كنن؟ براي من؟ كاش حداقل مجله‌ام رو به اون دختر ديگه كه به لزوم دوستي قبل از ازدواج معترف بود اما دنبال طالع‌بيني مي‌گشت مي‌دادم...
احساس خود-ميسيونر-بيني پيدا كردم. احساس خود-ميسيونر-چرندي-بيني هم كردم!

۱۱/۰۱/۱۳۸۴

آرش بهم ميخك و زنجبيل داده. خودم هم بايد هل سفيد و هل سبز و آب آلبالو بگيرم. كل فرايند يك ماه و بيست دقيقه طول مي‌كشه. از امشب ساعت 10 كه برسم خونه حساب كنين. يك ماه و بيست دقيقه بعد همه مهمون منين!
******
نكته‌ي مهمي كه فراموش كرده‌ام اينه كه بايد دو تا بطري نوشابه خانواده پيدا كنم... اونم منِ نوشابه نخور!!!

۱۰/۲۷/۱۳۸۴

مشكل از اين جا شروع شد كه كوكو زيادي شور شده بود و مجبور شدم كلي ماست باهاش بخورم. اونم به خاطر اين بود كه ديشب خونه خيلي سرد بود و من داشتم مي‌لرزيدم و كلي نمكِ-با-من-هم-فركانس-شده ريخت توي كوكو. خيلي حيف شد چون توي كوكو گردو و بادوم هندي و پنير گودا و تخم گشنيز ريخته بودم.
حالا من اين‌جا روبه‌روي پنجره نشسته‌ام و كلي ماست توي وجودم دارن ذره ذره به هشياريم نفوذ مي‌كنن. شروع مي‌كنم به چرت زدن. پشت ديوار رييس داره سيگار مي‌كشه و با آدما دعوا مي‌كنه. مشكلات رييس قابل درك نيستن. مي‌خوام برم بهش بگم كه كمتر داد بزنه، منم مشكلات خودمو دارم...

يا سطح توقع من از فيلم‌ها عجيب غريب شده يا اين كه واقعا كيفيت فيلم‌هامون نااميد كننده‌اس. رفتيم فيلم حكم، مث همه‌ي فيلم‌هاي ديگه‌ي كيميايي خيلي خيلي مسعود كيميايي‌اي بود! آدم‌ها و ارزش‌هاي دور و لاله‌زاري‌اي كه حوصله‌ي شنيدن و ديدنش رو نداريم و كيميايي هم از ترس همين بي‌حوصلگي ما دوباره ازشون فيلم مي‌سازه!!!
فيلم يك بوس كوچولو و تلاش براي كشيدن خط بين خوب و بد. آدمايي كه خوبن، آدمايي كه بدن، آدمايي كه بدن و رفته‌ان خارج از مملكت و شعار مي‌دن و همه جوره درهمه جاي زندگيشون گند زده‌ان و آدمايي كه خوبن و هيچ وقت هيچ مشكلي با هيچي نداشته‌ان مگر بي‌پولي كه اون هم فضيلت مهم دوران ماست. (چقدر تبليغات و تعليمات به خورد ما رفته و خبر نداريم!) و بعد شعار و شعار و شعار....
فيلم خيلي دور خيلي نزديك و اين بويي كه از دقيقه‌هاي اول فيلم به مشامت مي‌رسيد: آدم پولدار و مادي و غافلي كه قراره تا آخر فيلم پوزه‌اش به خاك بخوره...

من واقعا ديگه حوصله سينما ندارم. از تربيت شدن و شعار شنيدن حوصله‌ام سر مي‌ره... پيچيدگي و تازگي كجاست؟

۱۰/۲۱/۱۳۸۴

توصيه مي شود: ميرا نوشته ي كريستوفر فرانك، ترجمه ليلي گلستان، نشر بازتاب نگار

اگه با 1984 يا دنياي شگفت انگيز نو حال كرده اين، درنگ نكنين! بشتابيد!
نكته ي ديگه اين كه به من سفارش شده كه نسخه سال 55 اش رو گير بيارم. شايد بشه از كتابخونه ي دانشگاه قرض گرفت... البته من نمي تونم سرم رو از توي كتاب بيارم بيرون در نتيجه به اين توصيه عمل نكردم. الانم اومدم اين جا كه يه كم وقت تلف كنم كه مدت بيشتري از عمرم رو با اين كتاب سر كرده باشم!!!

يك يادداشت شخصي: ليلا يادته وقتي به فصل آخر صد سال تنهايي رسيدي از ترس تموم كردن كتاب دوباره شروع كردي از اول بخونيش؟!!!؟

۱۰/۱۹/۱۳۸۴

كسي مي‌دونه چه جوري مي‌شه آهنگ پست كرد؟

۱۰/۱۷/۱۳۸۴

ته يخچال يه ظرف بسته خودشو به رخ من مي كشه... مدت هاست كه نديده مي گيرمش...
امروز قوي ام. برش مي دارم و بوش مي كنم...
بوي زعفرون و حلواي شهين خانوم ....
ترجيح مي دم ازش بوي صعود شبانه و سرما و دربند بياد. اما بوي مشروب و سيگار از توي خاطرتم مي زنه بالا. بوي كسي كه رفته. كسي كه قبلا بوده. بوي بچگي هام. بوي كتاب ماري آنتوانت دزديدن ليلا. بوي فيلم هاي ممنوعه. بوي چيزي كه عوض شده و من يهو مي فهمم... چه جوري مي شه كه يكي بره و تو شك كني به درستي اين همه بو كه توي كله ات مي چرخن...
حلوا رو مي ذارم روي كابينت. اميدوارم كه فردا آسي بندازدش دور. من از خوردنش يا دور ريختنش احساس گناه مي كنم. احساس بچه اي كه از زندگي طولاني يه نفر فقط بچگي هاي خودش براش تداعي مي شه.

۱۰/۱۴/۱۳۸۴

همچنان به دنبال "عاشقیت در پاورقی" می گردم و پیداش نمی کنم. دیشب رفتیم نشر چشمه که گفتن چاپش تموم شده. از خانوم فروشنده می پرسم. چاپش تموم شده یعنی این که باید دوباره مجوز بگیرین؟ گفت که وضعیت چند تا از کتاباشون اصلا معلوم نیست. نمی دونم از کجا شنیده بودم که کتابایی که بخوان تجدید چاپ بشن باید دوباره مجوز بگیرن...
ناامید شدم از پیدا کردن کتاب...
*******
مث هر روز صبح روز آن لاین رو باز می کنم. این همه تلخی رو نمی تونم هضم کنم...صفحه رو می بندم و به جاش کتاب "آیین بی قراری " رو که به جای "عاشقیت در پاورقی" خریده ام بر می دارم.

۱۰/۱۳/۱۳۸۴

اين جوونور از نيم‌كره‌ي جنوبي دوباره يه وبلاگ راه انداخته.
من نوشته‌هاي سارا رو هميشه دوست داشتم. عميقه و متنوع و در بعضي نواحي هم به لبه‌هاي برنده مزين شده!!! سارايي كه من از نوشته‌هاي طولاني روي كاغذهاي كاهيش شناخته‌ام ساراي فوق العاده جذابي بود. مشتاق ساراي وبلاگ‌نويس هستم!

۱۰/۱۲/۱۳۸۴

اين بار من تو رو به صرف قهوه و كيك دعوت مي‌كنم.
فاصله‌ي بين دوتا فنجون قهوه و دوتا برش كيك شكلاتي جاييه كه تو در مورد خودت و زندگيت حرف مي‌زني و من در مورد خودم و زندگيم.
هيچ كدوم فرقي نكرده‌ايم.
فقط يه كم بيست و پنج ساله‌تر شده‌ايم شايد.
آخرين بار تو منو به صرف عروسيت دعوت كرده بودي.
يكي دوتا جرعه قهوه كه بگذره ياد فضاهاي متفاوت-از-بقيه‌ي-دخترهاي زندگيم مي‌افتيم.
به بي‌ظرافت بودن‌هامون مي‌خنديم.
به گيتار من و به دف تو.
به عشق‌هاي سابقمون.
به آشناهاي جديد.
به خودمون.
به بيست و پنج سالگيمون!

سياسي بازي بلد نيستم. ازمون يه گزارش خواسته‌ان در مورد جلسه‌هايي كه برگزار شد و رييس نازنين من انتظار داشت كه من توش يه جورايي ظريف و لطيف ازش تعريف و مظلوم‌نمايي و اعاده‌ي حيثيت و اينا بكنم… منم به سان خنگولي خارج از جريانات، يه سري چيزا نوشتم كه به مذاق رييس جان خوش نيومد.
رييس داره توي فضاي موهومي و فازي (عجب فضايي مي‌شه! موهومي و فازي!!!!) سير مي‌كنه و هر حركتي از ما و زعماي شركت رو تعبير و تفسيرهاي عجيب غريب مي‌كنه. اصلا حوصله‌ي برگزاري نشست‌هاي رييس‌شناسي با همكارام رو ندارم. و بيشتر از اون حوصله‌ي تغيير دادن گزارش و رييس‌پسندانه كردنش رو. رييس و فضاهاي غير قابل دركش رو به حال خودش، پشت هاله‌ي دود سيگار ضخيمش رها مي‌كنم.
در اين جا به خودم اجازه مي‌دم كه يه كارشناس ساده و خنگ باشم …